این روزها دغدغه ام این است که بخشیده شدم یا نه ! بهره بردم یا نه ! ؟

فکر و ذهنم پیش حاجی است که شب قدر دعا می کرد در حالی که به دست های بریده قسمش میداد ربش را و پس از دعا ، سوگند یاد می کرد که این دعا قبول شد ، می گفت : « کسی در حال دعا به درگاه الهی بود ، اما دعایش مستجاب نمی شد . به هر کسی که قسم می داد مستجاب نمی شد . به 14 معصوم خدا را قسم می داد اما باز دعایش مستجاب نمی شد .شبی در خواب ، نبی اکرم (ص) به خوابش آمد، فرمود : آیا پانزدهمین مان را فراموش کرده ای ؟ عرض کرد یا رسول الله پانزدهمین تان کیست ؟ فرمود " ابوالفضل عباس " » . آن شب پیامبر به آن شخص فرمود دعایت به این علت به درگاه الهی مستجاب نمی شود که عباس را فراموش کرده ای . شاید به همین خاطر بود که حاجی می گفت : هر دعایی که استجابتش را از خداوند خواستاری به عموی رقیه " عباس " قسم بده . به عباس ، به دست های بریده ، به چشم پر خون ...

من حتم دارم از اینجا دلش قرص بود ، طوری با اطمینان می گفت که نگو و نپرس .

شب های قدر ، چه خوش خاطره ای بود ، مگر می شود  شب قدر باشد تو مجلس حاج دادی زاد را ول کنی و بری جای دیگر ، مگر می توانی قدم از قدم برداری ، مگر دلت از سخنانش سیراب می شود ! من شب قدر را با دعاهای حاجی می شناسم ، رمضان که می شود من 19 روز صبر می کنم تا اولین شب قدر بیاید و دلم هوایی شود . عجب  Take off  ای بود این شب ها ، پروازی که خلبانش حاجی باشد ، کمک خلبانش حتما فرشته است ، صعودی که اسپانسرش ملائکه هستند ، معلوم است که چه اوج گرفتنی است ، حاجی دست مریزاد ، ما نمی خواهیم فرود بیاییم ، یه زحمتی بکش همین طور ما را سوار ملکوت پیمای خودت نگه دار ، هر از چند گاهی یه دوری بزنیم . تو رو خدا کسی هوای دل مرا داشته باشد ، من نمی خواهم پیاده شوم ، اصلا نمی خواهم فرود بیایم . پارسال که شب های قدر را مهمان امام رضا بودم ، دعا کردم هر سال شب قدر را مهمانم کند ، این سال هم مهمانم کرد . اما از جنس نور ، من آنجا بودم ، توی حرم ، خودم داشتم با پای برهنه صحن گوهرشاد را می دویدم ، باور نمی کنی؟ من هم مجلس حاجی بودم هم حرم مولایم . جایت خالی حاجی خدا را یه قسم داد و گفت هر چه می خواهید بخواهید ، قلق خدا را پیدا کرده ام ، می گیریم ... من هم خواستم ، حاجتم را خواستم ، آن جا بود که برات زیارت را گرفتم ، دارم مهمانش می شوم . دعوتم کرده است ، می روم کز خویشتن بیرون شوم ، پرده ی لیلا رخی مجنون شوم .

 بهشت زمین ، حرم امن خدا ، مشهد الرضا دوان دوان به سویت خواهم آمد ، می آیم زیر گنبد طلا بنشینم و دعا کنم ، دعا کنم بیاید ، دیر کرده است . آخر بس نیست این همه دوری ؟ می روم زیر ناودان طلا خدا را قسم دهم ، آموخته ام . حاجی خوب یادمان داد گرفتن را . خوب یاد گرفتم استجابت را ، اما من هم که به عباس قسم می دهم ، به عمویش قسم می دهم آن آواره ی دردمند را . من هم که به دست های بریده قسم می دهم هنگامی که صدایش می زنم . هنگامی که یاد قیامش می افتم ، وقتی یاد غربتش می افتم به چشم خونین قسم می دهم ، به یاد گریه هایش دعایش می کنم بلکه گریه کنان و ناله کنان دعایش می کنم اما باز دعایم نمی رسد .

نمی دانم به درگاهش نمی رسد یا شاید هم می رسد اما کار نمی افتد ، نمی دانم هر چه که هست خبری از او نیست . شاید هم دعاهایمان می گیرد ، اثر می کند ، شاید غیبت هزار ساله را نصف می کند ، شاید جدایی دو ماهه را یک ماه می کند . شاید دعاهایمان تخفیفی هستند از رب برای یوسف زهرایش چنان که دعاهای قوم موسی در حق موسی !