قلم را که می گیرم دستم ، خوشحالم که می خواهم بنویسم و بلغزانمش روی تکه کاغذی و نصفه شبی زیر نور مانیتور وارد کامپیوترش کنم . اما یک چیز کم است و آن صدای « اللهم انی اسئلک ..» تلویزیون است ، انگار گوشم عادت کرده است به صدای مجری برنامه ماه خدا که می گفت فلانی را دعا کنید ، برای فلانی فاتحه ای بفرستید ، برای فلانی ..... دلم می خواهد باز هم « ... و کل قدرتک المستطیلة  » دعای سحر را بشنوم و صدای پشت سرش را که کودکی ازم بپرسد داداش چرا مستطیل ؟؟!! اما رفت که رفت !شاید که نه ! حتما حقش را آن طور که باید ادا نکردیم و باز بدهکار رمضانیم . دارم می نویسم ، اما نوشتن بعد رمضان با نوشتنی ها و خواندنی های رمضان فرق دارد . این بار یک ترسی در نوشته ها می بینی . می ترسم این بار حرف دلم گم شود میان این همه درد و دل . می ترسم این متن بیش از این که با کلمات بازی کند با دل ها بازی کند . می ترسم هم بازی بچه ای شوم که زار زار گریه می کرد و جیغ می کشید ، جماعتی دورش حلقه زده بودند و می پرسیدند دختر جان چه شده ؟ و دخترک فقط جیغ می کشید و گریه می کرد . می ترسم از این که ترس لحظه ای اش را هم تصور کنم که جای او باشم . جیغ می کشید ، بر سرش می زد ، این ور و آن ور می دوید و صدا می کرد مامان ، مامان ... گریه می کرد و آن قدر گریه کرد که نای ایستادن نداشت و نشست زمین و بر سرش زد . فهمیدند مادرش را گم کرده ، دنبال مادرش گشتند . اما تا مادرش را پیدا کنند کار دخترک ساخته بود . انصافا اگر مادر دوان دوان به سوی دخترش نمی آمد و بغلش نمی کرد ، در عالم مادری ننگی بود برایش . اما جدای از ترسش عالمی بود آن لحظه که دخترک به مادرش چسبیده بود و از او جدا نمی شد . باورم هست اگر دخترک دست مادرش را ول نکرده بود ، دمی او را گم نمی کرد .
می ترسم از آن دمی که گریه کنان بر سرم بزنم که وای من ، صاحبم را گم کرده ام . می ترسم از آن دمی که دست صاحبم را ول کنم که اگر ولش کنم در این آشفته بازار دنیا غرق می شوم و مجالی برای گریه و جیغ و داد وجود ندارد . می ترسم از آن که حق شب قدر زیر پا له شود و آن هزار بار صدا زدن خدا ، آن صد و پنجاه بار قسم دادن ها حیف شود . حیف من نیست که الغوث الغوث های شب نوزدهم را به یک لحظه غفلت بفروشم ؟ حیف من نیست که مولای یا مولای حضرت امیر را به سرگرمی چند روزه ای ارزانی کنم ؟ آری به مولا حیف است . حیف است دستی را که سی روز با قدرت نگه اش داشتی ولش کنی ، حیف است دعای عهد بعد نماز صبح را به قضای نماز تبدیل کنی ، حیف است این زار زار صدا زدنش را بزاری برای شب قدر سال بعد . حیف است چراغ راه را سر کوچه بگذاری و از ضلالت کوی دنیا تنها و بی کس رد شوی . اگر در این راه پر پیچ و خم دار و ندارت را گم کنی و زار زار گریه کنی ، ترسی نداری ؟ کاش  قدر قدر را بدانم . کاش گم نشوم ، کاش دستش را ول نکنم ،  کاش همیشه یادم باشد اگر دستش را ول کردم او مشتاق تر از من برای پیدا کردنش هست . اما گریه من با گریه دخترک گمشده کمی فرق دارد . می دانی فرقش چیست ؟ اگر من گم شوم ، او می داند من کجایم اما مادر آن دختر نمی دانست . آری او می داند من دست او را ول کرده ام و دست چه کسی را فشرده ام و با این همه باز به آغوشش بر نمی گردم . اگر گم شدیم کاش لااقل همان طوری دنبالت بگردیم که اگر در کودکی مادرمان را گم می کردیم . همان طوری زاز زار گریه کنیم که در تنهایی و بی کسی . همان طوری جیغ بزنیم که در از دست دادن عزیزی که تو از هر عزیزی عزیز تری اگر قدرت را بدانیم. چراغ می خواهم خداوند، چراغ می خواهم برای عبور از این تاریکی شهر دقیانوس فاصله ای نمانده ، تنها 5 کیلومتر راه مانده است تا بهشت ، کمکم کن خداوند ، کمکم کن در این پستی و بلندی های زندگی سقوط فرشته ها را نظاره گر نباشم . کمک کن خداوند ...

.............................................................................................................................................................

پانوشت :

1) اولا پوزش به خاطر تاخیر طولانی مدتم . این که مدتی بود دستی به قلم نمی بردم نه این بود که مطلبی برای گفتن نداشتم و نه این که کم کاری بود که اگر این بود اکنون شما این جا نبودید . قضیه این بود که ذهنم در گیر مسائلی بود که باید شب و روز برایش وقت می گذاشتم و یکی این بود که اگر حضرت آقا طی چند جلسه ی اخیر این همه پیشرفت علمی را از جوانان مسئلت کرده ، این همه امهال و سستی چرا ؟

2 ) احساس کردم بایستی خود را از کارهایی فارغ کنم تا به مهم فوق دست یابم که کردم . اگر هم نه که خدا از سر تقصیراتم بگذرد .

3 ) هفته بعد شاید زائر کوی یار شوم . دعایم کنید این شاید به حتما تبدیل شود ان شاالله...

4 ) نظرتون رو راجع به ظاهر وبلاگ که داداش گلم زحمتش رو کشیده بدین ممنون میشم .