مه شکن

 
نویسنده : مه شکن - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥
 

ساکت که می مانی، می گذارند به حساب جواب نداشتن تو! عمرا بفهمند که داری جان می کنی تا حرمت ها را نگه داری

....................................................................................................................................................

این روزها بیشتر از همیشه محتاج دعای شما خوبانم . دعایم کنید

 



 
 
بروکراسی اداری ما
نویسنده : مه شکن - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٧
 

ماجرای یک نامه ی اداری ( با توضیح این که رئیس و معاون و مدیر همه دستورشو صادر کردن ، و اکنون نامه در دست کارمند پشت ابر غیبت است )

شنبه : امروز روز تربیت بدنی است مگه نمی دونی ؟

یک شنبه : امروز تو مرخصیه

دوشنبه ...

سه شنبه ....

چهارشنبه : آقای کارمند هستن ؟ جواب نامه ما اومد ؟؟؟؟؟

- امروز کلا نیومدن .

دوستم سید علی : والله ایران خیلی پیشرفت می کنه . خیلی خیلی زیاد . با این اوضاع که می بینی پیشرفت ما به اندازه صد برابر کار ماست ....

-----------------------------------------------------------------------------------------------

به عشق تویی که آمدی و هر چه از دهانت درآمد به ما و مقتدایمان گفتی ، اما از سر سوختگی ... و من کامنت هایت را خصوصی کردم تا آبرویت نرود اما نه از سر بخشش ، بلکه « نیش عقرب نه از ره کینه است ، اقتضای طبیعتش این است »


 
 
داغ داغ یا سرد سرد ؟!
نویسنده : مه شکن - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
 

این روزها هوا سرد است ، هوا بس ناجوانمردانه سرد است . حتی هوای واشنگتن هم سرد است . جنبش وال استریت هم که در زیر دمای صفر درجه باز سر حرف خودش است . بحران اقتصادی اروپا گل کرده ، دلار در ایران گران شده . 4 تن طلای قذافی عیار مصادره شده ، سکه ی بهار آزادی فلان تومن شده . از اوضاع و احوال نامبارک مصر هم که خبری نیست ، خب نباشد شورای نظامی که هست ! روی دیوار پاساژ مصری ها (!) هم نوشته مبارک آسوده محاکمه شو که شورای نظامی سر کار است . به گزارش خبرنگار چیزنیوز حتی اوضاع عربستان هم بحرانی و زیر صفر درجه پیش بینی می شود . آل سعود به آل خلیفه کمک می کند که بکند ! خلاف شرع که نمی کند ! خدای نکرده به جمهوری آذربایجان کمک نمی کند که این قدر بزرگش کرده اند ! آذربایجان خودش آموزشگاه غیر انتفاعی زده شعبه ریاض . رشته شکنجه زنان بحرین کارشناسی ارشد هم دارد . اسلام گرایان تونس و مصر پیروز انتخابات می شوند ، کودکان و زنان بحرینی زیر گلوله می روند . سایت جهانی دات کام  اعلام کرد شب یلدای امسال 5 ثانیه کوتاهتر از هر سال است . اما 5 درجه سردتر . 5 ثانیه قابل تحمل است اما 5 درجه هم قابل تحمل است ؟ هوگو چاوز پوز اوباما را به خاک مالیده ، گفته روابط من با ایران به خودمان مربوط است ، اوباما بشین سر جات . شاید این 5 درجه سردی یلدا از همین است . کسی چه می داند ؟ اما هر چه هم سرد باشد یک جریان دنیا به شدت در حال گرم شدن است . فکرت به لایه اوزون نرود که از اوزون مهمتر را می گویم . اوزون پاره شود قابلیت دوخت دارد اما همه چیز این انعطاف پذیری را ندارد .جریانات سوریه را هم نه . آن را هم نمی گویم که اگر سوریه را بخواهم برایت بگویم باید اول فتنه 88 را بگذرانیم و ترسم این است که چند سالی در همین 8 ماه جنگ تحلیلی بمانیم و بمانیم . آن قدر حرف دارد این جنگ که نسل من و تو کمتر شنیده اند . این تنور گرم و داغ که هر نانی را توان پخت دارد و هر که از راه می رسد می چسباند به تنور تا داغ است ، چیزی نیست جز آن که اریک اشمیت چند روز پیش به زبانش آورد . شاید اولین جملاتی باشد که مدیر غول رسانه ای گوگل در آن از جنگ نرم و ایران و هوش ایرانیان حرف می زند . اما مگر چه شده است این روزها ؟ مگر جریان جنگ نرم حرف تازه ای است ؟ برای ما تازه است یا برای اریک اشمیت یا برای اوباما ؟ گزینه چهارم را نمی گویم که حال اپوزیسیون گرفته می شود . مثل این که خبرنگاری رفته بود سر وقت مدیر گوگل و می پرسید اریک جان چه خبر ؟ چه عجب از این طرف ها ؟ یادی از ماها کردی ؟ خانم بچه ها خوبن ؟! اریک اشمیت طی اقدامی خودجوش و انقلابی می گوید ایرانیان صاحب استعدادی "غیرمعمول" در حوزه عملیات سایبری هستند.  خبرنگار می پرسد دیگه چه خبر ؟ اریک می گوید : آمریکایی‌ها دقیقا قادر به شناخت ابعاد این استعداد نیستند اما به هر حال این امر تهدیدی برای آنان محسوب می‌شود.  اریک وقتش کم است و می رود دنبال کلماتی بگردد که در سایتش روزانه هزاران بار سرچ می شود . توی راه خبرنگار ازش پرسیده از پهباد آر کیو 170 اطلاعاتی دارین ؟ اریک هم با خونسردی تمام می گه : این اطلاعات سریه و ما هرگز به آنها دسترسی نداریم . اما این نگرانی که ایران تونسته باشه این کارو انجام بده همواره وجود داشته و ما هم باید همواره نگران آن باشیم. 

من که میگم حتما چیزی تو دست اریک نبوده یا با خبرنگار رودربایسی چیزی داشته وگرنه به این تنور داغ داغ یه چیزی می چسبوند . امروز یه سایت عربی خبر داده که ایران 10 هواپیمای جاسوسی آمریکا و اسرائیل را با موفقیت فرو نشانده و کنترل آن ها را به دست گرفته است . درست یا غلط این خبر بماند . اصل عمل را بچسب . حالا که تنور جنگ نرم داغه و ما هم توسط اریک اشمیت گواهینامه های لازمه را کسب کردیم خوبه یه تابلویی ، بنری ، چیزی به رسم ادب و احترام و تشکر و روابط بین الملل و .... بفرستیم دم در گوگل و با یه طرح زیبا توش جمله ی ناب سکاندار کشتی انقلاب رو بنویسیم :

جنگ ، جنگ اراده هاست . جنگ عزم های راسخ است . هر که عزمش بیشتر است ، او برنده است .


 
 
پرچم سیاه امام حسین (ع) به خون سایبر آغشته شد ....
نویسنده : مه شکن - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٦
 

شاید اول محرمی باشد که موتورهای جست و جو گر فضای سایبر پرچم سیاه اباعبدالله را در صفحه اول خود می بینند، ولو به بهانه خبر ( حمله دانشجویان ایرانی به سفارت انگلیس )

وقتی این خبر را شنیرم ، کلی کیف کردم . این است عرق جمهوری اسلامی ! دانشجوی جمهوری اسلامی باشی و پی اهداف جمهوری اسلامی را نگیری مدیونی به خون شهدا . اگر اجتماع دانشجویان مقابل سفارت نبود ، شاید الآن هم روباه پیر داشت برای ما نقشه براندازی می کشید و قاه قاه به ریشمان می خندید . اما حلاوت سایبری شدن پرچم سیاه حسین (ع) می ارزد به زهر تهمتی که به صاحبان آن عَلَم می زنند. بگذار بگویند با اتوبوس دانشجو آورده بودند . آری این دانشجویان با اتوبوس آمده بودند دم در سفارتخانه اما می دانی با کدام اتوبوس ؟ اتوبوسی که پدران همین دانشجویان را برد جبهه . اتوبوسی که نه ضد گلوله بود ، نه شیشه هایش دودی ، نه فرمانش هیدرولیک بود و نه سقف متحرک داشت ! آمریکا از همین اتوبوس است که می ترسد . زیر لاستیک بدون عاج این اتوبوس هنوز هم دارد استخوان های آمریکا خرد می شود .

بگذار بگویند ساندیس عامل تجمع جلوی سفارت !!! به کوری چشم BBC  فارسی اعتراف می کنیم و افتخار که حکومت به ما ساندیس داد. اما نی اش را درون ساندیس نکردیم،فرو کردیم در چشم رئیس جمهور آمریکا ! نی ساندیس را هنوز هم نگه داشته ایم تا در روضه علی اصغر در آن بدمیم . با همین نی از حرمله انتقام میگیریم .

بگذار هر چه می خواهند بگویند ! علی نماز شبش هم قضا نشده بود اما وقتی کشته شد ، گفتند مگر علی هم نماز می خواند ؟ ستون دین ما نماز ابن ملجم نیست . ستون دین ما آن نمازی است که سیدالشهدا خواند در ظهر عاشورا و به ازای هر کلمه نماز یک تیر خورد . وگرنه ابن ملجم هم زیاد نماز می خواند اما قبله اش ولایت نبود ، قطام بود . در نماز ابی عبدالله خم ابروی یار در یاد آمد و در نماز ابن ملجم ، کرشمه دختر اغیار !!!

بگذار هر چه می خواهند بگویند . صدای هلهله سپاه عمرسعد را میشنوی ؟؟ برو بر روی بلندی بایست ، همان جایی که عمه ی سادات ایستاد ، بالای تل و در میان گرد و غبار به هوا برخاسته ی صحنه ی نبرد چشمانت را فقط به گودی قتلگاه بدوز ...

شنیدیم رئیس مجلس از همین دانشجویان تشکر و قدردانی کرد ! گفت که اقدامات وزارت امور خارجه در راستای رعایت حقوق بین الملل بود . چه خوب که همه حقوق بین الملل را رعایت می کنند . می گویم حیف عاشورا هزار و چهارصد سال پیش اتفاق افتاد وگرنه شمر هم امروز به رعایت حقوق قوانین ملزم بود .  شاید گلوی شش ماهه پاره نمی شد . اما نه این شمری که من میشناسم و این تعریفی که از حقوق بین الملل برمی آید ، با حق وتو به بندهای آن تبصره ای اضافه می کرد که در آن آزاد بود کشتن ولی خدا ، استفاده از تیر سه شعبه ، غارت اموال ، اسارت اهل بیت ، سوزاندن خیمه ها ، پاره کردن گوش ، بریدن ... هان دارم روضه می خوانم . از نوع مکشوف ! حال که پرچم مولایمان به خون سایبر آغشته گشته ، بگذار مصیبتش هم به گوش جهانیان برسد :                الا یا اهل العالم ! قُتل الحسین بکربلا عطشانا


 
 
آشتی رسانه ملی با زیارت عاشورا را خواستاریم ...
نویسنده : مه شکن - ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۳٠
 

دو سالی می شود که نوای خوش زیارت عاشورای "حاج صادق" را از رادیو نمی شنویم .... اول ها فکر می کردیم قرار است از این به بعد صدای دیگر مداحان را بشنویم ...اما... نم نمک کاشف به عمل آمد که نه! مشکل حاج صادق نیست ... خود زیارت عاشوراست....

می گویند برای وحدت بین شیعه و سنی زین پس زیارت عاشورا پخش نخواهد شد!! می گویند شیعه سالهاست که درد دارد ... زجر دارد ... سوز دارد ... خب ... این سوز را در کنج خانه هامان .... دور هم ... دور از بقیه .... به نوا می نشینیم ... دیگر چه نیازی به در بلندگو کردن آن هست؟!!!!

عجب! ... چه دلیل یونسکو پسندی!!!!

شیعه ای که فریاد نمی زند! این همان چیزی نیست که دشمن می خواهد؟ این همان اسلام آمریکایی نیست؟

اولا در استانی مثل خوزستان کلا چند نفر اهل سنت زندگی می کند؟ - البته حتما قبول دارید که وهابی ها را نمی توان اهل سنت تلقی کرد ولذا نمی توان حرفی از وحدت با آنان به میان آورد! پس لطفا آنها را جزو آمار وارد نکنید!-

ثانیا ، اهل سنت حقیقی ایران ، خود از ارادتمندان اهل بیت و به ویژه حضرت ثارالله می باشند و مجلس عزای حسین(ع) را برپا می کنند .... پس .... مصداق لعن زیارت عاشورا نمی باشند.

هم ما شیعیان و هم اهل سنت هر دو خونخواه و عزادار سیدالشهداییم .... و هر دو از ته دل قاتلین دیروز و امروز اباعبدالله را لعنت می دهیم .... پس بهتر است نادانسته و خدای نکرده دانسته بلندگوی مجانی استکبار نشویم و حکمی ندهیم که "قاضی شریح" را روسپید کرده باشیم!


 
 
مشهد نوشت ..
نویسنده : مه شکن - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٢
 

به لطف حضرت دوست و به برکت دعای شما پاکان فردا عازم دیار عشقم ، سرزمینی از جنس نور ، حج فقرا ، مشهد مقدس . یادش بخیر پارسال همین موقع ها بود که از کافی نت روبروی باب الجواد وبلاگم را به روز می کردم . اگر توفیق باشد باز هم خواهم کرد . حلالم کنید و دعایم کنید که همه شما خوبان را نائب الزیاره خواهم بود ....

تمام شهر را مه گرفته ، ولی هنوز خوب میشناسمت .....

 


 
 
چراغ می خواهم خداوند ... چراغ می خواهم ...
نویسنده : مه شکن - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٧
 

قلم را که می گیرم دستم ، خوشحالم که می خواهم بنویسم و بلغزانمش روی تکه کاغذی و نصفه شبی زیر نور مانیتور وارد کامپیوترش کنم . اما یک چیز کم است و آن صدای « اللهم انی اسئلک ..» تلویزیون است ، انگار گوشم عادت کرده است به صدای مجری برنامه ماه خدا که می گفت فلانی را دعا کنید ، برای فلانی فاتحه ای بفرستید ، برای فلانی ..... دلم می خواهد باز هم « ... و کل قدرتک المستطیلة  » دعای سحر را بشنوم و صدای پشت سرش را که کودکی ازم بپرسد داداش چرا مستطیل ؟؟!! اما رفت که رفت !شاید که نه ! حتما حقش را آن طور که باید ادا نکردیم و باز بدهکار رمضانیم . دارم می نویسم ، اما نوشتن بعد رمضان با نوشتنی ها و خواندنی های رمضان فرق دارد . این بار یک ترسی در نوشته ها می بینی . می ترسم این بار حرف دلم گم شود میان این همه درد و دل . می ترسم این متن بیش از این که با کلمات بازی کند با دل ها بازی کند . می ترسم هم بازی بچه ای شوم که زار زار گریه می کرد و جیغ می کشید ، جماعتی دورش حلقه زده بودند و می پرسیدند دختر جان چه شده ؟ و دخترک فقط جیغ می کشید و گریه می کرد . می ترسم از این که ترس لحظه ای اش را هم تصور کنم که جای او باشم . جیغ می کشید ، بر سرش می زد ، این ور و آن ور می دوید و صدا می کرد مامان ، مامان ... گریه می کرد و آن قدر گریه کرد که نای ایستادن نداشت و نشست زمین و بر سرش زد . فهمیدند مادرش را گم کرده ، دنبال مادرش گشتند . اما تا مادرش را پیدا کنند کار دخترک ساخته بود . انصافا اگر مادر دوان دوان به سوی دخترش نمی آمد و بغلش نمی کرد ، در عالم مادری ننگی بود برایش . اما جدای از ترسش عالمی بود آن لحظه که دخترک به مادرش چسبیده بود و از او جدا نمی شد . باورم هست اگر دخترک دست مادرش را ول نکرده بود ، دمی او را گم نمی کرد .
می ترسم از آن دمی که گریه کنان بر سرم بزنم که وای من ، صاحبم را گم کرده ام . می ترسم از آن دمی که دست صاحبم را ول کنم که اگر ولش کنم در این آشفته بازار دنیا غرق می شوم و مجالی برای گریه و جیغ و داد وجود ندارد . می ترسم از آن که حق شب قدر زیر پا له شود و آن هزار بار صدا زدن خدا ، آن صد و پنجاه بار قسم دادن ها حیف شود . حیف من نیست که الغوث الغوث های شب نوزدهم را به یک لحظه غفلت بفروشم ؟ حیف من نیست که مولای یا مولای حضرت امیر را به سرگرمی چند روزه ای ارزانی کنم ؟ آری به مولا حیف است . حیف است دستی را که سی روز با قدرت نگه اش داشتی ولش کنی ، حیف است دعای عهد بعد نماز صبح را به قضای نماز تبدیل کنی ، حیف است این زار زار صدا زدنش را بزاری برای شب قدر سال بعد . حیف است چراغ راه را سر کوچه بگذاری و از ضلالت کوی دنیا تنها و بی کس رد شوی . اگر در این راه پر پیچ و خم دار و ندارت را گم کنی و زار زار گریه کنی ، ترسی نداری ؟ کاش  قدر قدر را بدانم . کاش گم نشوم ، کاش دستش را ول نکنم ،  کاش همیشه یادم باشد اگر دستش را ول کردم او مشتاق تر از من برای پیدا کردنش هست . اما گریه من با گریه دخترک گمشده کمی فرق دارد . می دانی فرقش چیست ؟ اگر من گم شوم ، او می داند من کجایم اما مادر آن دختر نمی دانست . آری او می داند من دست او را ول کرده ام و دست چه کسی را فشرده ام و با این همه باز به آغوشش بر نمی گردم . اگر گم شدیم کاش لااقل همان طوری دنبالت بگردیم که اگر در کودکی مادرمان را گم می کردیم . همان طوری زاز زار گریه کنیم که در تنهایی و بی کسی . همان طوری جیغ بزنیم که در از دست دادن عزیزی که تو از هر عزیزی عزیز تری اگر قدرت را بدانیم. چراغ می خواهم خداوند، چراغ می خواهم برای عبور از این تاریکی شهر دقیانوس فاصله ای نمانده ، تنها 5 کیلومتر راه مانده است تا بهشت ، کمکم کن خداوند ، کمکم کن در این پستی و بلندی های زندگی سقوط فرشته ها را نظاره گر نباشم . کمک کن خداوند ...

.............................................................................................................................................................

پانوشت :

1) اولا پوزش به خاطر تاخیر طولانی مدتم . این که مدتی بود دستی به قلم نمی بردم نه این بود که مطلبی برای گفتن نداشتم و نه این که کم کاری بود که اگر این بود اکنون شما این جا نبودید . قضیه این بود که ذهنم در گیر مسائلی بود که باید شب و روز برایش وقت می گذاشتم و یکی این بود که اگر حضرت آقا طی چند جلسه ی اخیر این همه پیشرفت علمی را از جوانان مسئلت کرده ، این همه امهال و سستی چرا ؟ تابستان است که باشد دیگر جای چه حرفی است ؟؟!!

2 ) احساس کردم بایستی خود را از کارهایی فارغ کنم تا به مهم فوق دست یابم که کردم . اگر هم نه که خدا از سر تقصیراتم بگذرد .

3 ) هفته بعد شاید زائر کوی یار شوم . دعایم کنید این شاید به حتما تبدیل شود ان شاالله...

4 ) نظرتون رو راجع به ظاهر وبلاگ که داداش گلم زحمتش رو کشیده بدین ممنون میشم .


 
 
مقصر کیست ؟؟!!
نویسنده : مه شکن - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩
 

راهنما زد ، کمی پیچید راست . ترافیک بود ، اما خوب راننرگی می کرد . دو سه چهاراهی همین طور راهنماش داشت می زد . گفتم حاجی راهنما رو خاموش کن . گفت : چی ؟ اشاره کردم به بغل فرمان و بلند تر گفتم راهنما روشنه ، خاموشش کن ! انگار همین جرقه ای شد تا آتش درونش را شعله ور کنم . داغ دلش تازه شد !! گفت : گوشام نمیشنوه که داداش . پرسیدم چرا حاجی ؟ گفت : موج انفجار .

همین بس بود تا بفهمم که سر و کارم با آدمی است که شجاعت به خرج داده و از جونش مایه گذاشته ، از خانواده و مادر و همسر و دنیا و کار و بارش دست کشیده رفته به آغوش مرگ . آدمی که مثل اینا زیاد دور و برمونه اما حیف که به اندازه بقیه انسان ها هم ارزش قائل نیستیم براشون تا بمونه بیشتر !

پرسیدم کجا ؟ جواب داد : خرمــشــهر !! گفت : زمان جوانی ، زمان نادانی ، من نادان گفتم پس این ها به خاطر دین و اسلام و مملکت دارن میرن می جنگن . من هم رفتم جنگیدم . توی خرمشهر موج انفجار یه گوش کامل و نصف گوش دیگه ام رو از کار انداخت . توی خط هم ترکش خوردم . مشتاق شدم بیشتر دربارش بدونم ، مشتاق شدم بدونم چه چیزی باعث شده یک رزمنده جانباز که الان چند سالیه داره با تاکسی توی این گرما تو این خیابونای پر از ترافیک کار می کنه ، طرز فکرش 180 درجه تغییر کنه و رفتن به جنگ رو یک عمل نابخردانه و جوانی خودش را دوران نادانی بنامد .

پرسیدم چیزی شده حاجی ؟ گفت چی می خواستی بشه دیگه ؟ می رم بیمارستان میگن باید سمعک بخری ، میرم بخرم می گن فلان تومان . من هم که ندارم ، میرم بنیاد ، میرم بیمه مشکلمو می گم جوابشون چی باشه خوبه ؟؟!! گفتم : نمی دونم . گفت : « کی بهت گفت بری جبهه ؟؟!! می خواستی نمی رفتی ! »

گفتم خب ! گفت هیچی دیگه ، تا حالا من از اینا هیچی ندیدم نه مادی نه معنوی ! به خدا اگه این انقلاب و این نظام داره ادامه حیات می ده با من و امثال من بود که به بار نشست . اما حالا می گن کی گفت بری جبهه ؟؟

ماجرا به اینجا ختم نشد و در ادامه ی این گفت و شنود فهمیدم جواب سربالا دادن چند کارمند از خدا بی خبر به یک جانباز که حقوق آن کارمندان از خود راضی هم از صدقه سری امثال این جانباز میاد ، باعث شده نسبت به نظام هم سوء ظن داشته باشد ، گفت : قذافی با اون همه یال و کوپول داره سوقوط می کنه . این ها که جای خود دارد . گفتم دستت درد نکنه ، پیاده میشم . گفت خدا پشت و پناهت .

پیاده شدم اما یه کارتون سؤال ریخته بد ذهنم . کی جوابگوی این تغییر موضع است ؟ کی باعث این تغییر عقیده است ؟ کی آفت این انقلابه ؟ کی ؟؟؟ کی ؟؟؟!!!


 
 
← صفحه بعد